ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

بهترین روز دنیای مامان

1391/5/5 3:25
نویسنده : ندا
308 بازدید
اشتراک گذاری

دو هفته ی آخر بارداریمو رفتم خونه ی مامان جون، درست از نیمه شعبان به بعد، مامان جون ترس از نگهداری  اولین نوه شو داشت، اینکه خیلی سال از آخرین بچه یعنی خاله مریم می گذشت و خودشو ناتوان می دید، خصوصا اینکه مادرجون خدابیامرزم موقع بچه دار شدن مامان جون خیلی کمکش میکرد... از طرفه دیگه گرمای هوا و ماه مبارک رمضان که پیش رو بود... و عزیز دل مامان رمضانی شد،پنجم این ماه عزیز و برای اومدن انتخاب کرد... بنده خدا مامان جون با زبون روزه چقدر مشتاقانه و ناباورانه تو بیمارستان به دادم رسید و دو هفته ی بعد از دنیا اومدنت نمی دونی چقدر برامون زحمت کشید، روز نهم تولدت بود که متوجه تنفس غیرطبیعیت که ناشی از تب بود شد و بردیمت دکتر که خدا رو شکر دمای بدنت با چند بار دفع و ادرار به تعادل رسید...روز چهاردهم باباجون برات گوسفند ذبح کرد و عقیقه ت کرد... دیگه اون روز بود که بابامحسن طاقت نیاورد و ما رو آورد به خونه ی عشقمون... چه شبهایی با تو داشتم، گاهی از این همه مسئولیت می ترسیدم، گاهی نگران می شدم، و گاهی... و تنها این عشق بود که من وسرپا نگه میداشت عزیزم...و تو چه همکاری میکردی، از همون لحظه ی اول من و به عنوان مادرت پذیرفتی و شیر خوردی، شبها آروم میخوابیدی، حتی برای شیرخوردن ساعت کوک میکردم که خواب نمونی... بوی تنت تو ذهنمه، بوی شیر، بوی زیر گلوت، بوی لباسهات... ابوالفضلم من با تو دنیایی داشتم و دارم... چه شبهایی که می ترسیدم پشت و رو شی، چه شبهایی که می ترسیدم زیرم له شی، چه شبهایی که می ترسیدم خواب بمونم و گرسنه بمونی، چه شبهایی که محو تماشات می شدم، چه شبهایی که تا صبح نمی خوابیدم... یادم نمیره یه روز صبح بیدار شدم متوجه شدم  دستات دیگه شکل نوزادیشون و از دست دادن، همون لحظه دلم برای نوزادیت تنگ شد... زمان خیلی عجیب گذشت، 23 روزه بودی که ختنه ت کردیم، وای چه مصبیتی بود دارو دادن بهت... لحظه به لحظه با تو بودن برام شیرین بوده عزیزم...

ابوالفضلم مامان امروز پنجم ماه مبارک رمضان بود، سالروز قمری تولدت... گلم ، نفسم، عشقم، روحم تولدت مبارک... 

تولدت مبارک

نفسم

ازچپ به راست:ابوالفضلم، رادمهر،کوروش، نازنین ، حلما

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (5)

خاله مریمم من وای خاله مریمم من
5 مرداد 91 20:20
سلام ندا جونم
یادش بخیر
واقعا یادم میاد که یه شب اومدم و خونتون موندم که تو اصلا نخوابیدی و همش بیدار بودی و ...
خیلی زود گذشتاااااااااااا
انشالله که روزی خاله بزرگ می شه و این متن ها رو می خونه ولی فکر کنم که با خوندن این متنهای قشنگ به گریه بیفته
خیلی جالب بود
تولدت مبارک ابوالفضل جون
دوستت دارم
خدایارت


قربونت برم مریم جون عزیزم
خاله نسيم
7 مرداد 91 9:38
عزيزم تولدت مبارك البته به قمري ايشالا تولد 120سالگيت فكر كنم باز اون موقع 5ماه رمضون مردادماه باشه

راستي ندا جون الان يه چيزي رو كشف كردم آرتين يه دوست وبلاگي داره به اسم محمد ماني اونم 5ماه رمضون بدنيا اومده يعني هم سن واقعيه ابوالفضله جالب نيست اونم بچه تهرانه وخونه بابايش كرجه
خواستي به وبشون سري بزن

اونام مثل شما خيلي ماهن

سلام عزیزم
ممنون از این همه نکته بینی
مامان رادین
10 مرداد 91 15:36
تولد تولد تولدت مبارک.


سلامت باشی
مامان آریام
11 مرداد 91 0:23
خاله جون تولدت به هر سالی که باشه...امیدوارم 120 ساله بشی
واقعا منم دلم تنگ شده برای روزهای رفته....خیلی با احساس نوشتی....اشکم دراومد


فدای مهربونیات
مریم مامان عسل
14 مرداد 91 17:04
یاد روزای سخت ولی شیرین بعد از زایمان بخیر.
منم همین خاطراتو با عسل دارم.
اوایل قبول مسئولیت یه فرشته کوچولو که فقط به من نیاز داشت چقدر سخت بود ولی چه حس غروری بهم دست میداد وقتی عسلو بغل میکردم و بهش شیر میدادم.


یادش بخیر