بهترین روز دنیای مامان
دو هفته ی آخر بارداریمو رفتم خونه ی مامان جون، درست از نیمه شعبان به بعد، مامان جون ترس از نگهداری اولین نوه شو داشت، اینکه خیلی سال از آخرین بچه یعنی خاله مریم می گذشت و خودشو ناتوان می دید، خصوصا اینکه مادرجون خدابیامرزم موقع بچه دار شدن مامان جون خیلی کمکش میکرد... از طرفه دیگه گرمای هوا و ماه مبارک رمضان که پیش رو بود... و عزیز دل مامان رمضانی شد،پنجم این ماه عزیز و برای اومدن انتخاب کرد... بنده خدا مامان جون با زبون روزه چقدر مشتاقانه و ناباورانه تو بیمارستان به دادم رسید و دو هفته ی بعد از دنیا اومدنت نمی دونی چقدر برامون زحمت کشید، روز نهم تولدت بود که متوجه تنفس غیرطبیعیت که ناشی از تب بود شد و بردیمت دکتر که خدا رو شکر دمای بدنت با چند بار دفع و ادرار به تعادل رسید...روز چهاردهم باباجون برات گوسفند ذبح کرد و عقیقه ت کرد... دیگه اون روز بود که بابامحسن طاقت نیاورد و ما رو آورد به خونه ی عشقمون... چه شبهایی با تو داشتم، گاهی از این همه مسئولیت می ترسیدم، گاهی نگران می شدم، و گاهی... و تنها این عشق بود که من وسرپا نگه میداشت عزیزم...و تو چه همکاری میکردی، از همون لحظه ی اول من و به عنوان مادرت پذیرفتی و شیر خوردی، شبها آروم میخوابیدی، حتی برای شیرخوردن ساعت کوک میکردم که خواب نمونی... بوی تنت تو ذهنمه، بوی شیر، بوی زیر گلوت، بوی لباسهات... ابوالفضلم من با تو دنیایی داشتم و دارم... چه شبهایی که می ترسیدم پشت و رو شی، چه شبهایی که می ترسیدم زیرم له شی، چه شبهایی که می ترسیدم خواب بمونم و گرسنه بمونی، چه شبهایی که محو تماشات می شدم، چه شبهایی که تا صبح نمی خوابیدم... یادم نمیره یه روز صبح بیدار شدم متوجه شدم دستات دیگه شکل نوزادیشون و از دست دادن، همون لحظه دلم برای نوزادیت تنگ شد... زمان خیلی عجیب گذشت، 23 روزه بودی که ختنه ت کردیم، وای چه مصبیتی بود دارو دادن بهت... لحظه به لحظه با تو بودن برام شیرین بوده عزیزم...
ابوالفضلم مامان امروز پنجم ماه مبارک رمضان بود، سالروز قمری تولدت... گلم ، نفسم، عشقم، روحم تولدت مبارک...


ازچپ به راست:ابوالفضلم، رادمهر،کوروش، نازنین ، حلما


بهترین روز دنیای مامان
